|
کاظمیان:پرسپولیس به حقش رسید.. از امارات می روم |
|
انگار قسمت اين بود كه امسال قهرماني سه تيم محبوبش را در سه نقطه از دنيا تجربه كند...
هم پرسپولیس به حقش رسید، هم الشباب - در بازي آخر شرايط الشباب مثل شرايط سپاهان مقابل پرسپوليس بود. درست است كه شما در اين بازي چون با يك امتياز هم قهرمان مي شديد فقط به فكر بازي بسته و دفاعي بوديد؟ |
|
پيشنهاد وسوسه انگيز الوحده و الجزيره به کاظمیان
![]() |
|
|
تلاش دو باشگاه الوحده و الجزيره براي جذب جواد كاظميان هافبك ايراني الشباب ادامه دارد و اين بازيكن در فصل جديد ليگ امارات پيراهن يكي از اين دو تيم را بر تن خواهد كرد.
كاظميان تصميم نهايياش را براي جدايي از الشباب گرفته و مسئولان اين باشگاه به تمديد قرارداد اين بازيكن اميدي ندارند، ضمن اينكه كاظميان هم به آنها گفته براي سال بعد روي او حساب باز نكنند. الجزيره؛ اولويت اول الجزيره كه با قرار گرفتن در رده دوم جدول ليگ امارات براي رسيدن به قهرماني رقابت سختي با الشباب دارد، در پايان نيمفصل اول براي جذب كاظميان (به مدت 6 ماه) پيشنهاد 700 هزار دلاري داد كه در نهايت با مخالفت مسئولان الشباب مواجه شد. آنها با توجه به اينكه تيمشان در كورس قهرماني قرار داشت، به هيچ عنوان راضي به جدايي كاظميان نشدند ولي اين بازيكن در پايان فصل مانعي براي رفتن از الشباب ندارد و از حالا به پيشنهاد الجزيره و الوحده فكر ميكند. الجزيره طي چند سال اخير در فوتبال امارات تبديل به يك قطب شده و كاظميان پيشنهاد اين تيم را در اولويت قرار داده است. مسئولان باشگاه الجزيره به اين بازيكن پيشنهاد يك ميليون و يكصدهزار دلاري دادهاند و بعيد به نظر ميرسد كاظميان آن را رد كند. از طرفي الوحده كه باشگاه مطرحي در امارات محسوب ميشود مانند سال گذشته خواهان جذب كاظميان است ولي او جواب قطعي به مسئولان اين باشگاه نداده و اين در حالي است كه الوحده در اين فصل ضعيفترين نتايج را گرفته و در حال حاضر در رده دهم جدول قرار دارد. البته اين باشگاه هم از لحاظ مالي پيشنهاد قابل توجهي به كاظميان ارائه كرده است. كاظميان: قبل از پايان فصل امضا ميكنم آخرين اخبار حاكي از آن است كه كاظميان بيشتر روي پيشنهاد الجزيره تمركز كرده ولي او قصد ندارد در اين مورد به طور شفاف صحبت كند. كاظميان در اين خصوص ميگويد: «تا پايان فصل هنوز زمان زيادي باقي مانده و بايد روي پيشنهادات فكر كنم، در ضمن احتمال دارد كه تا پايان فصل چند پيشنهاد جديد هم داشته باشم.»
قرارداد من اين فصل به پايان ميرسد و از چند تيم پيشنهاد دارم ولي بهتر است كه اسم نبرم. بايد همه چيز قطعي شود تا خودم در اين مورد حرف بزنم.
هنوز با هيچ تيمي به توافق نرسيدهام و دليلي ندارد كه اين موضوع را پنهان كنم. هر وقت همه چيز قطعي شد، به صورت شفاف خودم در موردش حرف ميزنم.
دوست ندارم دو سال پشت سر هم در يك تيم بازي كنم و نظر شخصيام اين است كه هر سال بايد شرايط جديدي را تجربه كنم، به همين دليل تصميم گرفتم از الشباب جدا شوم.
شرايط طوري شده كه الشباب در اين فصل اوج گرفته ولي مطمئن باشيد سال بعد ديگر نميتوانيم اين نتايج را كسب كنيم. فصل آينده هر چه قدر هم خوب باشيم، به اين خوبي نميتوانيم نتيجه بگيريم، به همين دليل بايد جدا شوم.
براي انتخاب تيم جديد به خوبي بايد فكر كنم و عجلهاي هم ندارم، البته قبل از پايان اين فصل تيم جديدم را انتخاب و قراردادم را امضا ميكنم.
اگر روز جمعه الوحده را ميبرديم، شك نداشتم كه قهرمان ميشديم ولي با اين تساوي باز هم اعتقاد دارم كه شانس اول قهرماني هستيم. ما از اولين هفته صدرنشين بوديم و شايستگي رسيدن به اين عنوان را داريم.
الجزيره اصليترين رقيب ماست ولي من شانس قهرماني الشباب را زياد ميدانم.
8 گل براي الشباب زدهام و اين در حالي است كه مهاجم نيستم. به نظر خودم آمار خوبي داشتهام و مسئولان باشگاه و مربيان هم از عملكردم راضياند.
چند سال پيش از كايزرسلاترن پيشنهاد داشتم ولي خودم نرفتم، حالا هم فكر ميكنم كه ماندن در امارات به سودم است.
دوست ندارم در اين مورد حرف بزنم. |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
روز سوم اردیبهشت روز میلاد تو مبارک.
جواد جان تولدت مبارک
سلام جواد جان
نمی دونم الان کجا هستی و داری چیکار میکنی ولی امیدوارم هر جا هستی با بهترین هات باشی و خوش باشی....... ![]()
![]()
![]()
و از خدا بهترین ها را برات آرزو مندم
این کادوها ناقابله امیدوارم این ها رو از من پذیرا باشی
البته می خواستم کادو های اصلی رو هر وقت دیدمت بهت بدم ولی به شرط اینکه سعادت دیدنت نصیبم بشه و در آخر امیدوارم که خوشت بیاد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تولدت مبارک



نام ِ من زهراست ...
من همانم که همیشه خندان است!
در غم و شادی !
شنیده ام که می گویند:
آنکس که مي گريد
يک غم دارد
آنکس که ميخنـدد
هزار و يک غم
می خواهم بگریم که بگویند:
یک غم داشت!
آن هزارتای دیگری فقط مالِ من است!!

گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق
و اشتیاق و پولک
فقط میخوام بهت بگم
تولدت مبارک !!!!
اینم یک عکس خوشگل از جواد:
در آخر برای جواد عزیز آرزوی بهترین ها را دارم و همیشه در همه ی مراحل زنگی براش آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم روز ۳ اریبهشت روز خوبی واسش باشه و در آخر یک بار دیگه از ته دل میگم:
تولدت مبارک
امیدوارم از این آپ خوشتون اومده باشه
مواظب خودتون باشید دوستای گلم
یا حق![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادمان باشد هر وقت خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
هنگام غروب ماه اسفند خورشيد زبام خانه ام رفت
بگسست ز غصه بندم از بند چون گرمي آشيانه ام رفت
24 اسفند روزي كه يك فرشته برگشت به بهشت.اين فرشته يار هميشگي برادرش(جواد)بود،با نگاه هاي مهربونش هميشه شور و اميد رو به قلب برادر هديه مي كرد،شكوفه هاي لبخندش هميشه ديدني بود،وقتي با نگاه هاي نافذش برادر رو زيره نظر مي گرفت،شوت هاي نفس گير جواد به قلب حريف تماشايي بود.
چقدر اميدوارانه به زندگي نگاه مي كرد،هنوز هم كسي باور نداره كه ستاره ي نوراني چشماش براي هميشه خاموش شده،هنوز هم كسي باور نداره كه قلب مهربون و با گذشتش اسير بدي هاي دنيا شده و از حركت ايستاده.
آرزوهاش همه بي ستاره موندن،با آب ميونه ي خوبي داشت اما وقتي مهدي رو از آب گرفتند هيچ كس باور نمي كرد كه اين نعمت خوب خدا قاتل مهدي باشه.
وقتي دستاي گرمش براي هميشه سرد شد،برادر تو اردوي تيم ملي بود،اون روز جواد دلشوره ي عجيبي داشت،دلش براي مهدي تنگ شده بود.وقتي پيكر بي جان مهدي رو جلوي چشماش ديد خيال كرد خواب مي بينه،آخه مهدي 2 ساعت قبل از وداعش با برادر هم كلام شده بود،اما برادر كوچك به يه دنياي ديگه كوچ كرده بود،دنيايي كه ديگر در اون ناراحتي و غم جايي نداره.
جواد چه طور باور مي كرد كه يگانه حامي هميشگي اش ديگه نيست تا مثل هميشه اولين كسي باشه كه برد تيمش رو به اون تبريك بگه؟
آخه مگه چند سال داشت،مگه چند سال از بهار زندگي اش رو گذرانده بود كه خزان،شادابي و جوانيش رو دزديد؟
جواد اشك ريزان از برادر مي خواست كه يك بار ديگه چشماش رو باز كند و با لبخندهاي هميشگي اش نظاره گر گل هاي اون باشه.اما ديگه فايده اي نداشت و جواد تنهاي تنها شده بود...
حرف هاي تلخ...
حرفهايي از زبان جواد
با هم بزرگ شده بودیم.دوسال اختلاف سنی زیادی نبود که بتواند ما را از هم دور کند.من برادر بزرگتر بودم و مهدی برادر کوچکتر.از ان روزها خاطرات زیادی در ذهنم مانده.در کوچه پس کوچه های مشکان (کاشان)سراغ ما دو تا را همیشه با هم می گرفتند.با هم بازی می کردیم.با هم خسته می شدیم.حتی شیشه های خانه را با هم می شکستیم و دست اخر با هم تنبیه می شدیم.دنیای من و مهدی با همین ((با هم ))بودن ها شکل گرفت. بزرگتر که شدیم خیلی اتفاق ها افتاد که مجبور بودیم از هم جدا باشیم.من برای پیگیری فوتبال حرفه ای باید به تهران می امدم.شرایط یک مقدار سخت شده بود.تمرین با تیم ملی جوانان و تعهدی که در قبال باشگاه سایپا داشتم ما را از هم دور کرد اما هیچ وقت نتوانست ان ((با هم بودن)) را تحت تاثیر قرار بدهد.ان چند سال هر طور بود گذشت تا پنج سال پیش که پیشنهاد الاهلی امارات به دستم رسید.ان موقع تازه بیست ساله شده بودم.اماراتی ها شرایط خوبی داشتند اما من خیلی مردد بودم.تردیدی که یک دلیل بیشتر نداشت:دوری از خانواده را خیلی سخت می توانستم تحمل کنم ولی مهدی یکی از انهایی بود که اصرار می کرد پیشنهاد را قبول کنم.می گفت دوبی تا تهران فاصله زیادی ندارد و ما می توانیم در فواصل زمانی خیلی کوتاه همدیگر را ببینیم. همیشه فعالتر از من بود.این را چند بار به خودش هم گفته بودم.دانشگاه می رفت.هوای خانه را داشت.بیشتر کارهای شخصی من را هم انجام می داد.برای من که هیچ وقت حوصله زیادی برای رانندگی در تهران نداشتم مهدی بود که رانندگی می کرد.مرا تا سر تمرین ها می رساند و بهد می امد دنبالم. بعضی وقتها فکر می کردم جایمان عوض شده.انگار او شده بود برادر بزرگتر و من پسر کوچک خانواده.خیلی ها فکر می کردند واقعیت همین است.کارهایی که او می کرد خیلی بزرگتر از سن و سالش بود.شاید همان خیلی ها درست می گفتند.مهدی واقعا بزرگتر از من بود.وقتی به ان روزها برمی گردم می بینم همه چیز چه قدر زود گذشت.قرارداد شش ماهه با الاهلی خیلی زودتر از چیزی که فکرش را می کردم تمام شد.من دوباره به تهران برگشتم.با پرسپولیس قرارداد بستم و خیلی خوشحال بودمچون همه چیز دوباره برگشته بود سر جای اول.شرایط همان چیزی شده بود که دوست داشتم.من و مهدی به هم رسیده بودیم.حالا البته وضعیت تفاوت زیادی با روزهای قبل کرده بود.بچه های شری که با شیطنت هایشان همه را عاصی می کردند دیگر بزرگ شده بودند.مهدی البته همه ی هیجان های ان روزها را داشت.فعال بود و کمتر می شد یک جا ارام سراغش را گرفت.ولی من ساکت تر شده بودم.فشار سخت تمرین ها و بازی های پشت سر هم رمق زیادی برای دنبال کردن شیطنت های ان دوره نمی گذاشت.از سر تمرین که برمی گشتم دوست داشتم در اتاقم باشم دوست داشتم استراحت کنم و در تمام ان روزهای کم حوصلگی این مهدی بود که محیط خانه را گرم می کرد.با سر به سر گذاشتن هایش با شلوغ کاری هایش و با تمام اتش سوزاندن هایش که فقط و فقط از عهده ی خودش بر می امد.سر و صدای خانه شور و هیجان خانه اصلا جان گرفتن خانه با مهدی بود.طوری که فکر می کردم مرگ تصمیم اش را همان موقع گرفته بود.این را بعدها پدرم تعریف کرد.اینکه درست یک ساعت قبل از بیرون رفتن تصمیم گرفته بود برود در استخر خانه شنا کند و دیگر برنگشت
هیچ وقت نفهمیدم چه طور اتفاق افتاد.یعنی هنوز هم نمی دانم.دو سه روز بیشتر به تحویل سال نمانده بود.با تیم ملی امید اردوی شبانه روزی داشتیم.دقیقا یادم هست که باران می بارید.از خانه تماس گرفتند و گفتند خیلی زود خودم را برسانم.خیابان ها خیلی شلوغ بود.حتما اتفاقی افتاده بود وگرنه هیچ وقت سابقه نداشت که انقدر روی امدنم اصرار داشته باشند.توی راه به همه چیز فکر می کردم جز مهدی.حتی به این هم فکر نکردم که چرا خودش زنگ نزده؟خیالم راحت بود و دو ساعت پیش با هم صحبت کرده بودیم.گفت که برای کوتاه کردن موهایش از ارایشگاه وقت گرفته.مهدی خیلی راحت رفت.حالا که می نشینم و خوب به ان روزها فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم.رفتنی که با تمام رفتن هایی که من سراغ داشتم فرق می کرد.از همان اول خودمان خواستیم که این طور باشد.کاش نمی خواستیم.از ان اتاق مشترک یک تخت خالی مانده بود و یک خروار خاطره.همیشه عادت داشتم با سر و صدای همیشگی مهدی از خواب بیدار شوم.حسابش را بکنید.در و دیوار ان اتاق صدای مهدی که مدام در گوشم می پیچید. یعنی نبود؟ نه قطعا بود شاید من نمی توانستم ببینم دوست داشتم بخوابم فقط خواب بود که من را به تمام ان خاطره ها وصل می کرد.نمی دانم چه قدر خوابیدم.فقط این را می دانم که خیلی زیاد بود.
خیلی ها امدند و صحبت کردند.امدند و گفتند خودم را کنترل کنم.گفتند که زندگی بعد از او دوباره هست و باید زندگی کنم.گفتند فکر دورووری ها باشم.فکر اینده باشم.فکر ادامه ی راهی که تا این جا رسیده بود.ولی من دلم نمی خواست گوش کنم.فکر می کردند اتفاقی که افتاده خیلی ساده است و برای من این طور نبود.نمی دانم اصلا شاید خودم می خواستم تجربه کنم.شاید دوست نداشتم تجربه ام با تمام انها مشترک باشد.اول به زندگی فکر کردم.مفهوم زندگی برایم عوض شده بود.وقتی یاد مهدی می افتادم که چه قدر راحت رفت می گفتم زندگی چه ارزشی دارد؟ راستش را می گویم:از زندگی بدم می امد اصلا زندگی چه معنایی می توانست داشته باشد.وقتی کسی که سال ها در کنارش زندگی کرده بودی در یک چشم به هم زدن رفته بود؟
چیزهای زیادی شنیدم.از انهایی که یکی از نزدیکترین هایشان را از دست داده بودند و بعد از ان با شرایط جدید کنار امده بودند.می گفتند چاره ای غیر از این نداشتند و نهایت مجبور شدند مثل بقیه باشند.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.ولی من دلم نمی خواست این طور بشود.دلم نمی خواست چیزی مجبورم کند که تصمیم بگیرم.نمی دانم شاید هم یک جور لجبازی بود.لجبازی با خودم.شاید می خواستم حداقل به خودم ثابت کنم که باید راه را پیدا کرد.از فکر کردم به زندگی خسته شده بودم.رفتم سراغ مسئله ای که پیش امده بود.یک مدت نشستم و به این فکر کردم که چه اتفاقی افتاده.واقعا نمی دانستم وقتی همه می گویند:((او دیگر نیست))یعنی چه.اصلا نبودن چه معنایی می توانست داشته باشد؟ مهدی همیشه بغل دستم بود.خیلی وقتها پیش امده بود که باهم حرف زده بودیم.حتی سر خیلی از کارها با هم مشورت می کردیم.ولی یک دفعه برمی گشتم و می دیدم نیست.کسی که ۲۲ سال کنارش بودم نبود.درست همین جا بود که می پرسیدم:((هست یا نیست؟)) مهدی چیزی بین همین دو کلمه بود.به قول خودمان:بودن یا نبودن.به این نتیجه رسیدم که خیلی وقتها هست.حتی بیشتر از قبل.مشکل فقط همان جایی بود که دلم می خواست در قالب جسم رو به رویم باشدو نمی شد.حس خوبی بود.ارتباط برقرار کردن با کسی که همه می گفتند دیگر نیست اما برای من بود.اسمش را هیچ وقت نگذاشتم ((مرگ)).چون مفهومی که از مرگ بین همه جاافتاده چیزی نبود که از رفتن مهدی حس کنم.مرگ یعنی نیستی یعنی نبودن و غیبت.او اصلا برای من این طور نبود.اسمش را گذاشتم یک جور سفر.رقتن از یک جایی به یک جای دیگر.شاید یک جای خیلی بهتر.به این فکر کردم که اگر جای ما دو تا عوض شده بود او چه کار می کرد؟من دوست داشتم چه کار کند؟
حالا بیشتر از دو سال از ان اتفاق گذشته و من دوباره مثل همیشه به مهدی فکر می کنم.دلم نمی خواهد بگویم تا وقتی هستیم قدر موقعیت ها را بدانیم.اصلا دوست ندارم وارد این بحث ها بشوم.چون فکر می کنم یک سری مسائل درونی است که بهتر است شخصا به ان رسید.درست مثل همان جریانی که برای خودم پیش امد.زندگی شاید ارزشی نداشته باشد اما برای ما که فعلاباید زندگی کنیم هیچ چیز ارزش زندگی را ندارد.زندگی شاید خیلی وقتها ان قدر غیر قابل تحمل شود که همه چیز را تحت تاثیر قرار بدهد اما باید جلو رفت.باید زندگی را دوست داشت و از ان ((سفر)) نترسید.این درسی بود که از رفتن مهدی گرفتم.
▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲
وقتی خبرنگار از جواد پرسید از اون شب کذایی برامون بگو: جواد بعد از کمی مکث اشکهاشو پاک میکنه و ماجرای بدترین روز عمرش رو اینگونه تعریف میکنه
اون شب که این اتفاق افتاد من تو اردوی تیم ملی المپیک بودم.ساعت هشت شب بود که موبایلم زنگ خورد و به من خبر دادن که قلب پدرم گرفته و من باید به خونه برگردم.من هم با توجه به عارضه ی قلبی پدرم به نظرم رسید که اتفاق ناگواری افتاده به همین دلیل توی مسیر برگشت با تلفن همسایمون تماس گرفتم که اونها خبر در گذشت مهدی رو به من دادن.توی مسیر ایمان میعلی .محمد نصرتی .مایلی کهن و چند نفر دیگه همراهم بودن.اونا همشون از ماجرا خبر داشتن.وقتی به خونه رسیدم متوجه شدم مهدی توی استخر غرق شده.نزدیک بود از ناراحتی و تعجب سکته کنم.
وقتی خبر نگار از جواد سوال میکنه حالا چطور شد که مهدی در استخر غرق شد"جواد بقیه ماجرا رو با بغض اینگونه تعریف میکنه:
واقعا نمیدونم .عمق استخرخونه ی ما در عمیق ترین قسمت یک متر و هفتاد سانتی متره.ظاهرا اون شب مهدی با دوستاش قرار داشته و خواست قبل از اومدن اونها شنا کنه اما متاسفانه زمانی که شیرجه زد و دیگه هق هق گریه ی جواد اجازه نمیده تا ادامه ی ماجرا رو تعریف کنه و خبر نگار تصمیم میگیره موضوع بحثو عوض کنه... (ولی تا اونجایی که من شنیدم وقتی مهدی شیرجه میزنه توی اب رگ پاش میگیره و اجازه نمیده تا مهدی خودش رو نجات بده........البته بعضي ها هم ميگن كه مهدي سكته كرده...)
▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲
صحبتهای جواد در رابطه با مهدی:
جواد میگه اون بر خلاف من خیلی مهربون بود و با وجود اینکه مدتها از رفتنش میگذره هنوز نتونستم این غم بزرگ رو که بر دلم سنگینی میکنه رو فراموش کنم.
جواد میگه من مهدی رو خیلی دوست داشتم و مرگ ناگهانی اون شاید بزرگترین ضربه ی روحی من در طی این چند سال اخر بود.
قبلا که مهدی بود همه ی دردو دلهام رو به اون میگفتم .ولی بعد از رفتن مهدی جای خالیش دیوونم ميکنه
وقتی از جواد پرسیدن از چی میترسی گفت اول خدا بعد هم اب.بعد از رفتن مهدی دیگه جرات ندارم بدنم رو به اب بزنم.
مهدی تا حالا به خواب همه اومده جز من نمیدونید چقدر نذر کردم تا یه شب هم به خواب من بیاد.
جواد گفت دیگه هیچ وقت تا اخر عمرم تولد نمیگیرم. قرار بود سال اخر یه تولد برای هر دو تامون بگیره تا دوستامون رو دعوت کنیم ولی اجل مهلتش نداد
اون بیتی رو که بالای صفحه نوشتم به این دلیل بوده که مهدی این شعر رو سر کلاس منوشته وبه یکی از دوستاش می داده
مطلب زیر از طرف خودم هست و تقدیمش می کنم به تک ستاره جواد کاظمیان عزیز
چه راحت گفتی خداحافظ و رفتی
کوچ غریبی کردی و ما را با غم تنها گذاشتی
آری خداحافظ کلامی تلخ و غمگین است
غم رفتن بسیار سنگین است
وقتی رفتی دگر تا عمر داریم داغدار رفتنت هستیم
وقتی رفتی شب خود را ز اشک غم ستاره باز خواهد کرد
گرچه چهار زمستان از سفر بی بازگشتت می گذرد
ولی درون پیله ی تنهایی و اندوه مانده ایم
آری !آن روز باران می بارید
و تو بالهایت را گشودی وهمچون یک فرشته به سفری جاودانه کوچ کردی
هنگامی که غروب خورشید را شا هد هستیم
تو را به خاطر می آوریم که چگونه همراه آرزو های نشکفته ات غروب کردی
و اما یاد تو همیشه در ذهن ما باقیست
روحش شاد
بچه ها پیشاپیش عید رو به همه تون تبریک می گم و امیدوارم سالی پر برکت و پر از موفقیت و همراه با شادی واسه تون باشه و دعا می کنم به آرزوهاتون برسید و از شما می خوام واسه ی منم دعا کنید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


اینم عیدیه شما دو ستان عزیز



مواظب خودتون باشید دوستای گلم
عیدتون هم مبارک
یاحق![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من بعد از مدتی وقفه در آپ نکردن همون طور که قول داده بودم برگشتم
این مدت که امتحانام بود واقعا مثل یک کابوس بود برام چون واقعا درسام خیلی سخت شده.
اما الان دیگه راحت شدم چون فعلا حالا حالاها نمی رم دانشگاه دیگه رفت واسه ی بعد از عید
اما حالا بریم ببینیم چه خبر از جواد وتیم ملی ؟
میگن دیشب جواد رو برنامه ی ورزش مردم شبکه ۲ نشون داده و کلی حرف زده ولی من ندیدم اینو که شنیدم خیلی ناراحت شدم از اینکه ندیدم
همون طور که می دونید چهارشنبه هم تیم ملی بازی داره امیدوارم که اونجا بتونم ببینمش
دیروز هم مصادف با ۱۴ بهمن تولد فاطمه نسا خواهرزادهی جواد بوده ومن از همینجا تولدشو به جواد و خانواده ی محترمش تبریک می گم وامیدوارم خدا نگه دارش باشه.
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد و به جویبار که در من جاری بود به
ابرها که فکرهای طویلم بودند
می آیم می آیم
با توطئه ها که چیده ام از آن سوی تاریکی می آیم و مستانه پر از عشق می شوم.
من به آستانه ی عشق سلا می دوباره خواهم داد
من پری کوچکی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
آرام آرام پری کوچکی که شب از یک بوسه می میرد و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد و اکنون تولدی دیگر..............
فاطمه جان گل یاس خونه سوگلی قشنگ امیرحسین تولدت مبارک.
این شعر رو تقدیم میکنم به فاطمه نسا خواهرزاده جواد به مناسبت تولدش.

پرستوی کو چولوی ناز ـستاره ی قشنگ مامان وبابا-همدم و همبازیه تنهاییه امیر حسین تولدت مبارککککککککککک
ایشالله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله بشی


با یک آسمون گل های یاس ومیخک
با یک دنیا اشتیاق و پولک
می خوام بگم
تولدت مبارک

حالا نوبت فوت کردن شمع هاست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ودر آخر از همه ی بچه ها یی که منو فراموش نکردن و با نظراتشون حامیه من بودن و همچنین از همه ی هواداراهای گل جواد تشکر
میکنم
امیدوارم از این آپ خوشتون اومده باشه و در آخر برای خاتمه ی این آپ
یک عکس از جواد می زارم انگار داره گل یا پوچ بازی میکنه

امیدارم خوشتون اومده باشه
موفق باشین
یاحق![]()
![]()
![]()
![]()
نام و نام خانوادگي :
جواد کاظميان
تاريخ تولد :
۳ ارديبهشت ۱۳۶۰
محل تولد :
مشکان (کاشان)
محل سکونت :
فرمانيه
قد:
۱۷۳
وزن:
۷۸
شماره کفش :
۴۲
وضعيت تاهل :
مجرد
وضعيت خانوادگي:
دو خواهر ويک برادركه فوت شده
شغل پدر و مادر:
پدر بازنشسته فرش کاشان و مادر خانه دار
تحصيلات:
ديپلم ادبيات و کامپيوتر
فصل مورد علاقه :
زمستان
درس مورد علاقه :
تاريخ
شماره مورد علاقه :
۹
تعداد بازي ملي:
۳۵
اتومبيل فعلي:
بي.ام.و
نوع لباس مورد علاقه:
اسپورت
تکيه کلام:
جدي؟
عادت دارمموقع فوتبال تمام ناخن هايم را ميجوم
تفريح:
گوش دادن موسيقي
چيزي که عصبانيت ميکند:
اينکه کسي پشت سرم صحبت کند
غذاي مورد علاقه:
قيمه و قرمه سبزي
رنگ مورد علاقه:
قرمز و مشکي
اگر فوتباليست نبودي:
معلم ورزش ميشدم
بهترين تيم باشگاهي:
اينتر
تيم ملي مورد علاقه:ايتاليا
بهترين بازيگر مرد:
مل گيبسون
بهترين بازيگر زن:
مونيکابلوچي
خواننده مورد علاقه:
رضا صادقي
(مشكي رنگ عشقه...)
کتاب مورد علاقه:
هشت کتاب
مارک مورد علاقه:
ديزل
حيوان مورد علاقه:
گاو
روياي بزرگ کودکي:
اينکه روزي در پرسپوليس بازي کنم
اینم چند تا عکس از داداش جواد

جواد وباباش

جواد و خواهرزاده اش فاطمه نسا

